قدرت
فقر و ثروت هر دو عامل اسارت اند. آدم ثروتمند و فقیر، که نسبت به موقعیت
خود آگاهند بازیچه ی شرایط و وضعیت های محیط هستند. هر دو رو به فساد و
تباهی می روند. زیرا هر دو چیزی را جستجو می کنند که منجر به تباهی و فساد
می گردد، و آن قدرت است. تاثیر مخرب قدرت بیش از تملکات است، بیش از ثروت و
ایدئولوژی ها است. اهمیت این ها هم به خاطر آن است که به انسان قدرت می
دهند. شخص می تواند از آن ها اعراض نماید معذالک احساس قدرت باقی می ماند.
انسان می تواند از طریق در پیش گرفتن یک زندگی ساده و پارسایانه احساس قدرت
کند، از طریق فضایل اخلاقی احساس قدرت کند، از طریق وابستگی به یک حزب و
فرقه، یا حتی از طریق ترک دنیا احساس قدرت کند. بنابراین اعراض از ثروت دست
کشیدن واقعی از قدرت نیست، بلکه صرفاً نوعی جایگزینی است. و این امر نباید
موجب فریب انسان گردد. میل کسب موقعیت، پرستیژ و قدرت – قدرتی که از طریق
پرخاشگری و فروتنی حاصل می گردد، از طریق ریاضت و دانش حاصل می گردد، از
طریق استثمار دیگران یا ترک تعلقات حاصل می گردد – یکی از محرک های غیر
صریح و زیرکانه ی میل خودنمایی است، انگیزه ی پنهانی بسیاری از رفتارهاست
که حتی می توان گفت جنبه ی غریزی دارد. موقعیت به هر صورتی که باشد نوعی
قدرت است و شکست در حکم نفی موفقیت. قدرت و موفقیت موجب وابستگی و اسارت می
گردد؛ و اسارت یعنی نفی هر گونه اخلاق و فضیلت. فضیلت به انسان آزادگی می
دهد، ولی فضیلت چیزی نیست که بتوان آن را حاصل کرد. هر گونه موفقیت و حصول
خواه بوسیله ی فرد باشد یا یک گروه، به صورت ابزار قدرت در می آید. موفقیت
در زمینه های مادی، یا قدرتی که از طریق کنترل خود، تسلط بر خود و انکار
نفس حاصل می شود مانع شناخت می گردد، دید انسان را نسبت به واقعیتها تیره
می کند. بنابراین باید از چنین قدرت ها و موفقیت هایی اجتناب کرد. میل به
ارزوی موفقیت مانع فروتنی است؛ و آنجایی که فروتنی وجود ندارد امکان شناخت
وجود ندارد. انسان موفق یک انسان سخت و خشن است، انسانی است محصور در
«خود»؛ انسانی است که با خود مهم بینی، بار معتبر بودن، و انواع خاطراتی را
که از موفقیت های خود دارد حمل می کند. ذهن باید از پیرایه هایی که به خود
بسته و از بار چیزهایی که به عنوان تعلقات هویتی در خود انباشته آزاد
گردد. زیرا یک ذهن سنگین نمی تواند هشیار، روان، نرم و انعطاف پذیر باشد؛
حال آنکه هشیاری و انعطاف پذیری لازمه ی شناخت است. قلب انسان موفق – که یک
انسان سخت است- تهی از رافت و رحمت است: زیرا قادر به درک و شناخت زیبایی
زندگی، یعنی عشق نیست.
میل موفقیت ناشی از میل سلطه و حاکمیت است.
سلطه داشتن یعنی احساس تملک، یعنی صاحب اختیار کسی یا چیزی بودن؛ و تملک
عامل جداسازی است، عامل انزواست. این «خود جداسازی» و «خود حصاری» چیزی است
که بسیاری از ما طالب آن هستیم و آن را جستجو می کنیم: از طریق اسم و رسم
خاص، رابطه ی خاص، طرز فکر خاص و طرق دیگر. جدایی و متمایز بودن از دیگران
به انسان احساس قدرت می دهد. ولی قدرت همیشه منجر به خصومت و مخالفت می
گردد. منجر به رنج می گردد. میل جدایی و تمایز ناشی از ترس است. و آنجا که
ترس هست رابطه ی همدلی و احساس نزدیک بودن انسانها به یکدیگر مفقود است.
ارتباط به معنای واقعی یعنی دل به جای دلِ انسان دیگر نهادن، یعنی احساس
مرتبط بودن. و زمانی که چنین ارتباطی وجود دارد – خواه آمیخته با لذت باشد
یا اندوهبار و رنج آلود- امکان «خود» را فراموش کردن وجود دارد؛ در چنین
رابطه ای «خود مرکزیت» حاکم بر رابطه نیست. انزوا و جدایی کار «نفس» است. و
هر عمل «نفس» منجر به تضاد، ستیز و رنج و اندوه می گردد.