آگاهی از خود؛ چگونه باورهای نادیده زندگی ما را هدایت میکنند؟
گاهی تصور میکنیم تصمیمهای زندگی را با فکر و ارادهٔ خودمان میگیریم؛ اما اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، ممکن است متوجه شویم بعضی از انتخابهایمان بیشتر از آنکه نتیجهٔ تصمیمی آگاهانه باشند، حاصل عادتها، ترسها و باورهایی هستند که سالها با خود حمل کردهایم.
چرا از مخالفت با بعضی افراد میترسیم؟ چرا گاهی کاری را انجام میدهیم که دوست نداریم، فقط به این دلیل که دیگران از ما انتظار دارند؟ چرا ممکن است بارها در موقعیتهایی مشابه قرار بگیریم، با اینکه نتیجهٔ آنها رضایتبخش نیست؟
آنتونی دِ مِلو، نویسندهٔ کتاب «آگاهی» (Awareness)، در نوشتهها و سخنرانیهای خود به موضوعی مهم میپردازد: انسان ممکن است بدون شناخت دقیق عوامل مؤثر بر رفتار خود زندگی کند و در نتیجه، بسیاری از واکنشهایش را با انتخاب آزادانه اشتباه بگیرد.
این ایده پرسشی اساسی پیش روی ما قرار میدهد: چقدر از زندگی امروزمان را واقعاً انتخاب کردهایم و چقدر از آن را صرفاً ادامه میدهیم؟
کتاب آگاهی آنتونی دِ مِلو چه چیزی را مطرح میکند؟
کتاب «آگاهی» اثری در حوزهٔ معنویت و شناخت انسان است که پس از درگذشت آنتونی دِ مِلو منتشر شد. نویسنده در آن با استفاده از داستان، مثال و پرسشهای مستقیم، باورهای تثبیتشده و الگوهای ناآگاهانهٔ رفتار انسان را به چالش میکشد.
منظور او از آگاهی، صرفاً دانستن اطلاعات بیشتر دربارهٔ خودمان نیست. ممکن است سالها دربارهٔ شخصیت، گذشته و عادتهای خود مطالعه کرده باشیم، اما هنگام مواجهه با یک موقعیت واقعی همچنان همان واکنش همیشگی را نشان دهیم.
برای مثال، ممکن است بدانیم بیش از اندازه به تأیید دیگران اهمیت میدهیم؛ اما وقتی کسی از ما ناراضی است، باز هم برخلاف خواستهٔ خود رفتار کنیم تا رضایت او را به دست آوریم.
در چنین موقعیتی، دانستن مشکل با دیدن آن در لحظهٔ وقوع تفاوت دارد.
آگاهی زمانی اهمیت پیدا میکند که بتوانیم رفتار خود را هنگام شکلگیری آن تشخیص دهیم؛ پیش از آنکه عادت، ترس یا انتظار دیگران، بدون بررسی، تصمیم ما را تعیین کند.
چرا گاهی خواستههای دیگران را با خواستههای خودمان اشتباه میگیریم؟
انسان از کودکی در محیط خانواده، مدرسه و جامعه یاد میگیرد چه رفتارهایی پذیرفته میشوند و چه رفتارهایی ممکن است با سرزنش یا طردشدن همراه باشند.
این یادگیری برای زندگی اجتماعی ضروری است؛ اما گاهی پیامهایی که در گذشته دریافت کردهایم، بدون آنکه دوباره بررسی شوند، به معیارهای اصلی تصمیمگیری ما تبدیل میشوند.
ممکن است کسی باور داشته باشد که همیشه باید قوی به نظر برسد. فرد دیگری تصور کند مخالفتکردن نشانهٔ بیاحترامی است. شخصی دیگر ارزش خود را به میزان موفقیت شغلی یا رضایت اطرافیان وابسته بداند.
این باورها لزوماً در همهٔ موقعیتها نادرست نیستند؛ مسئله این است که آیا هنوز آگاهانه آنها را انتخاب میکنیم یا فقط از روی عادت از آنها پیروی میکنیم.
فرض کن دوستی از تو درخواست کمک میکند، اما خودت خستهای و کارهای عقبافتادهای داری. بااینحال، بدون بررسی شرایط قبول میکنی؛ زیرا نگران هستی که اگر نه بگویی، او از تو ناراحت شود.
در این وضعیت، شاید مسئله فقط کمککردن نباشد. ممکن است ترس از ناراحتکردن دیگران نیز در تصمیم تو نقش داشته باشد.
دیدن این تفاوت به معنای خودخواهشدن یا بیاعتنایی به دیگران نیست. برعکس، کمککردن زمانی انتخابی روشنتر است که بتوانیم میان علاقه، مسئولیت و ترس از قضاوت تفاوت بگذاریم.
آیا هر چیزی که دربارهٔ خودمان باور داریم، واقعیت دارد؟
ما دربارهٔ خودمان داستانهایی میسازیم؛ داستانهایی که از تجربههای گذشته، حرفهای دیگران و برداشتهای شخصی شکل میگیرند.
«من آدمی نیستم که بتواند کسبوکار خودش را بسازد.»
«اگر اشتباه کنم، دیگران احترامشان را نسبت به من از دست میدهند.»
«برای اینکه ارزشمند باشم، باید همیشه مفید باشم.»
تکرار این جملهها ممکن است باعث شود آنها را حقیقتی ثابت بدانیم، درحالیکه بسیاری از آنها برداشتهایی هستند که میتوان دوباره بررسیشان کرد.
البته هر باور منفی الزاماً نادرست نیست و هر باور مثبت هم الزاماً درست نیست. هدف، جایگزینکردن یک داستان خوشایند با داستانی دیگر نیست؛ هدف این است که میان واقعیت، تفسیر و پیشبینی تفاوت بگذاریم.
برای بررسی یک باور، میتوانیم سه پرسش مطرح کنیم:
- چه شواهدی باعث شده است این باور را دربارهٔ خودم داشته باشم؟
- آیا تجربههایی وجود دارند که با آن سازگار نباشند؟
- اگر این باور را حقیقتی قطعی ندانم، چه انتخاب دیگری برایم امکانپذیر میشود؟
برای مثال، اگر باور داری در شروع کارهای جدید توانایی کافی نداری، بهجای آنکه خودت را به فردی کاملاً ناتوان یا کاملاً توانمند تبدیل کنی، میتوانی یک کار کوچک را آزمایش کنی و بر اساس نتیجهٔ واقعی، شناخت دقیقتری به دست بیاوری.
گاهی نخستین تغییر مهم، تغییر شرایط نیست؛ تغییر در نحوهٔ بررسی باورهایی است که شرایط را برای خودمان تعریف میکنند.
آگاهی به معنای سرزنشکردن خود نیست
وقتی متوجه میشویم بعضی رفتارهایمان از ترس یا عادت سرچشمه میگیرند، ممکن است بهجای شناختن آنها، خودمان را سرزنش کنیم.
از خود میپرسیم چرا زودتر متوجه نشدهایم، چرا اجازه دادهایم دیگران بر تصمیمهایمان اثر بگذارند یا چرا بارها اشتباه مشابهی را تکرار کردهایم.
اما سرزنشکردن، لزوماً شناخت را بیشتر نمیکند. گاهی فقط یک لایهٔ تازه از فشار روانی به مسئله اضافه میکند.
رفتارهای ما در خلأ شکل نمیگیرند. شرایط اقتصادی، تجربههای گذشته، محیط اجتماعی، روابط خانوادگی و فرصتهای محدود میتوانند بر انتخابهایمان تأثیر بگذارند.
پذیرفتن این عوامل به معنای انکار مسئولیت شخصی نیست. به ما کمک میکند مسئله را دقیقتر ببینیم و بهجای محکومکردن خود، بررسی کنیم چه چیزی واقعاً قابل تغییر است.
برای مثال، فردی که سالها به دلیل ترس از شکست تصمیمهای مهم را عقب انداخته است، لازم نیست خودش را ضعیف بداند. میتواند این الگو را بشناسد، شرایطی را که ترس در آن شدیدتر میشود بررسی کند و برای اقدامهای کوچکتر برنامهریزی کند.
آگاهی قرار نیست ما را به داور سختگیر خودمان تبدیل کند؛ قرار است اطلاعات بیشتری دربارهٔ نحوهٔ رفتارمان در اختیارمان بگذارد.
تمرین عملی: باورهای پنهان تصمیمهایت را پیدا کن
برای شروع، لازم نیست برنامهٔ پیچیدهای داشته باشی. کافی است در یک موقعیت واقعی، رفتار خود را کمی دقیقتر بررسی کنی.
مرحلهٔ اول: یک موقعیت تکراری را انتخاب کن.
مثلاً قبولکردن درخواستهایی که فرصت انجامشان را نداری، عقبانداختن یک تصمیم کاری یا نگرانی بیش از اندازه دربارهٔ نظر دیگران.
مرحلهٔ دوم: آنچه اتفاق افتاده است، بنویس.
بهجای قضاوت کلی دربارهٔ خودت، موقعیت را دقیق توصیف کن. چه کسی چه گفت؟ تو چه پاسخی دادی؟ چه احساسی داشتی؟
مرحلهٔ سوم: باور احتمالی پشت رفتارت را پیدا کن.
از خودت بپرس در آن لحظه چه چیزی را بدیهی فرض کرده بودی.
شاید تصور کرده باشی که مخالفتکردن باعث خرابشدن رابطه میشود، یا اینکه اشتباهکردن نشانهٔ بیکفایتی است.
مرحلهٔ چهارم: یک انتخاب جایگزین را بررسی کن.
لازم نیست فوراً رفتارت را کاملاً تغییر دهی. فقط بررسی کن اگر آن باور را قطعی نمیدانستی، چه پاسخ دیگری ممکن بود؟
مرحلهٔ پنجم: نتیجه را در دنیای واقعی مشاهده کن.
اگر شرایط مناسب است، پاسخ متفاوتی را در مقیاسی کوچک امتحان کن. سپس ببین چه اتفاقی افتاد و چه چیزی یاد گرفتی.
این تمرین قرار نیست ثابت کند که همیشه باید برخلاف عادتهایمان رفتار کنیم. هدف آن است که بتوانیم در موقعیتهای مهم، انتخابهای بیشتری ببینیم.
تفاوت زندگی آگاهانه با زندگی بدون اشتباه
گاهی تصور میکنیم انسان آگاه کسی است که دیگر دچار ترس، خشم، تردید یا رفتارهای تکراری نمیشود.
اما چنین انتظاری میتواند خودش به فشار تازهای تبدیل شود.
آگاهی به معنای حذف تمام واکنشهای انسانی نیست. ممکن است همچنان عصبانی شویم، از آینده بترسیم یا تحت تأثیر نظر دیگران قرار بگیریم. تفاوت در این است که بتوانیم این تجربهها را تشخیص دهیم و پس از آن، دربارهٔ نحوهٔ پاسخدادن تصمیم بگیریم.
حتی ممکن است پس از بررسی دقیق، به این نتیجه برسیم که انتخاب قبلیمان همچنان بهترین گزینه است. آگاهی الزاماً به تغییر تصمیم منجر نمیشود؛ گاهی فقط دلیل آن را روشنتر میکند.
برای مثال، ممکن است با وجود خستگی، مسئولیتی را بپذیریم؛ نه از ترس ناراحتشدن دیگران، بلکه به دلیل اهمیت آن مسئولیت برای خودمان.
ظاهر رفتار یکسان است، اما شناخت ما از دلیل انجام آن تغییر کرده است.
آگاهی چه کمکی به تصمیمهای مهم زندگی میکند؟
در تصمیمگیریهای شغلی، مالی و شخصی، همیشه عواملی وجود دارند که از کنترل ما خارجاند. بااینحال، باورهای بررسینشده میتوانند باعث شوند حتی پیش از سنجیدن گزینهها، بعضی مسیرها را کنار بگذاریم.
ممکن است فردی به دلیل ترس از شکست، هیچوقت ایدهٔ کاری خود را آزمایش نکند. فرد دیگری صرفاً برای اثبات موفقیت خود به دیگران، هزینهای فراتر از توان مالیاش بپردازد. شخصی نیز ممکن است به دلیل انتظار اطرافیان، مسیری را ادامه دهد که دیگر با اولویتهایش سازگار نیست.
در چنین شرایطی، شناخت انگیزهها میتواند کیفیت تصمیم را بهتر کند.
پیش از یک انتخاب مهم، از خود بپرسیم:
«اگر قرار نبود چیزی را به کسی ثابت کنم، باز هم این تصمیم را میگرفتم؟»
این سؤال بهتنهایی پاسخ نهایی را مشخص نمیکند، اما ممکن است انگیزههایی را آشکار کند که تا پیش از آن کمتر به آنها توجه کردهایم.
تصمیم خوب، تصمیمی نیست که کاملاً از تأثیر دیگران، احساسات یا گذشته خالی باشد؛ چنین چیزی معمولاً ممکن نیست. تصمیم بهتر، تصمیمی است که عوامل مؤثر بر آن را تا حد امکان بشناسیم و پیامدهایش را آگاهانهتر بسنجیم.
سخن پایانی: وقتی انتخابکردن دوباره ممکن میشود
کتاب «آگاهی» آنتونی دِ مِلو ما را به بررسی رابطهمان با باورها، عادتها و واکنشهای روزمره دعوت میکند. اهمیت این نگاه در آن نیست که تمام مشکلات را به ناآگاهی نسبت دهیم یا تصور کنیم با شناخت ذهن میتوانیم هر شرایطی را تغییر دهیم.
اهمیت آن در فرصتی است که برای دیدن دقیقتر زندگی فراهم میکند.
شاید نتوانیم گذشته را تغییر دهیم، همهٔ انتظارهای دیگران را کنار بگذاریم یا تمام ترسهایمان را از بین ببریم. اما میتوانیم بهتدریج یاد بگیریم که هر فکر، عادت یا انتظاری را حقیقتی تغییرناپذیر ندانیم.
گاهی آزادی از یک تصمیم بزرگ آغاز نمیشود؛ از لحظهای آغاز میشود که پیش از پاسخدادن، از خودمان میپرسیم: «آیا واقعاً این را انتخاب میکنم، یا فقط به چیزی که همیشه انجام دادهام ادامه میدهم؟»
شاید نخستین گام برای تغییر زندگی، ساختن انسانی متفاوت نباشد؛ شاید فقط لازم باشد آنچه را تا امروز بدون پرسش پذیرفتهایم، دوباره ببینیم.
شما در زندگی روزمرهتان چه عادتی را پیدا کردهاید که زمانی انتخاب بوده، اما امروز بدون فکر آن را تکرار میکنید؟ تجربه و دیدگاهتان را در بخش نظرات بنویسید.
DigiBenis | اندیشه پرواز میکند، فردا را میسازد.