پرواز اندیشه و ساخت فردا

فناوری | هوش مصنوعی | طراحی | کسب‌وکار| سبک زندگی | آموزش

اگر باورهایمان اشتباه باشند، چقدر حاضر به دوباره فکر کردن هستیم؟

پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۵، 17:31

ما معمولاً فکر می‌کنیم مشکل اصلی انسان این است که اطلاعات کافی ندارد.

کتاب می‌خوانیم، تحقیق می‌کنیم، تجربه به دست می‌آوریم و اطلاعات بیشتری جمع می‌کنیم.

اما یک سؤال مهم‌تر وجود دارد:

اگر اطلاعات جدیدی به دست بیاوریم، آیا واقعاً حاضر هستیم نظر قبلی خودمان را تغییر دهیم؟

چون گاهی مسئله کمبود اطلاعات نیست.

مسئله این است که ما به چیزی که قبلاً باور کرده‌ایم، بیش از حد وابسته شده‌ایم.

ذهن ما فقط دنبال حقیقت نیست

وقتی درباره چیزی نظر مشخصی پیدا می‌کنیم، ذهن ما به‌سادگی تبدیل به یک وکیل مدافع می‌شود.

اگر کسی با ما مخالف باشد، به جای اینکه بپرسیم:

«ممکن است حق با او باشد؟»

ناخودآگاه دنبال این می‌گردیم:

«چطور ثابت کنم من درست می‌گویم؟»

اینجاست که یک اتفاق عجیب رخ می‌دهد.

دو نفر ممکن است دقیقاً به یک اطلاعات دسترسی داشته باشند، اما هرکدام از آن اطلاعات برای دفاع از باور قبلی خود استفاده کنند.

در چنین شرایطی، اطلاعات بیشتر الزاماً به فهم بیشتر منجر نمی‌شود.

گاهی فقط ابزارهای بیشتری برای دفاع از اشتباهاتمان در اختیارمان قرار می‌دهد.

ما چند نقش مختلف داریم

آدام گرانت در کتاب «دوباره فکر کن» توضیح می‌دهد که ذهن ما گاهی شبیه سه شخصیت مختلف رفتار می‌کند:

واعظ؛ وقتی می‌خواهیم از باورمان دفاع کنیم.

دادستان؛ وقتی می‌خواهیم اشتباه طرف مقابل را ثابت کنیم.

سیاستمدار؛ وقتی بیشتر به دنبال جلب تأیید دیگران هستیم.

اما یک نقش چهارم هم وجود دارد:

دانشمند.

دانشمند قبل از اینکه عاشق نتیجه باشد، به دنبال آزمایش فرضیه است.

اگر شواهد جدید پیدا شود، حاضر است نتیجه را تغییر دهد.

این تفاوت بسیار مهم است.

چون دانشمند نمی‌گوید:

«من باید درست باشم.»

می‌گوید:

«می‌خواهم بفهمم چه چیزی درست است.»

دانستن اینکه نمی‌دانیم

شاید یکی از عجیب‌ترین مهارت‌های ذهنی این باشد که بتوانیم با جمله‌ای ساده کنار بیاییم:

«نمی‌دانم.»

نه از روی ضعف.

از روی آگاهی.

ما درباره آینده، فناوری، اقتصاد، انسان‌ها، روابط، کسب‌وکار و حتی خودمان چیزهای بسیار زیادی نمی‌دانیم.

اما ذهن انسان از ابهام خوشش نمی‌آید.

دوست دارد سریع نتیجه بگیرد.

این آدم خوب است.

این آدم بد است.

این روش جواب می‌دهد.

این روش شکست می‌خورد.

این فناوری آینده است.

این فناوری فقط یک حباب است.

این تصمیم درست است.

این تصمیم اشتباه است.

اما جهان واقعی معمولاً پیچیده‌تر از این برچسب‌هاست.

گاهی بهترین جمله‌ای که می‌توانیم به خودمان بگوییم این است:

«با اطلاعاتی که الان دارم، این نظر را دارم؛ اما ممکن است بعداً تغییرش بدهم.»

این جمله نشانه‌ی بی‌ثباتی نیست.

نشانه‌ی باز بودن ذهن است.

مشکل فقط تغییر عقیده نیست

دوباره فکر کردن به این معنی نیست که هر روز نظرمان را عوض کنیم.

قرار نیست هر کسی چیزی گفت، باورمان را کنار بگذاریم.

اتفاقاً برعکس.

بازاندیشی یعنی بتوانیم بین تردید سالم و ساده‌لوحی تفاوت بگذاریم.

یعنی نه هر چیزی را فوراً قبول کنیم و نه هر چیزی را فقط به این دلیل که با باور قبلی ما سازگار نیست، رد کنیم.

شاید سؤال بهتر این باشد:

«چه شواهدی می‌تواند نظر من را تغییر دهد؟»

اگر جواب این سؤال «هیچ چیز» باشد، شاید دیگر با یک باور روبه‌رو نیستیم.

با یک هویت روبه‌رو هستیم.

وقتی باور تبدیل به هویت می‌شود

این قسمت ماجرا خطرناک‌تر است.

اگر بگوییم:

«من فکر می‌کنم این ایده درست است»

تغییر نظر نسبتاً آسان است.

اما اگر بگوییم:

«من آدمی هستم که همیشه به این ایده باور داشته‌ام»

تغییر نظر سخت‌تر می‌شود.

چون دیگر فقط یک عقیده در معرض تغییر نیست.

تصویری که از خودمان ساخته‌ایم هم درگیر شده است.

شاید به همین دلیل است که بعضی بحث‌ها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند.

دو نفر دیگر درباره یک موضوع صحبت نمی‌کنند.

هرکدام دارند از تصویری که از خودشان ساخته‌اند دفاع می‌کنند.

دنیایی که سریع‌تر از باورهای ما تغییر می‌کند

این موضوع در دنیای امروز اهمیت بیشتری پیدا کرده است.

فناوری با سرعت زیادی تغییر می‌کند.

هوش مصنوعی بعضی مشاغل را تغییر می‌دهد.

روش‌های جست‌وجو عوض می‌شوند.

کسب‌وکارها مدل‌های جدیدی پیدا می‌کنند.

چیزی که پنج سال قبل یک مهارت ضروری بود، ممکن است امروز اهمیت کمتری داشته باشد.

در چنین دنیایی، شاید یکی از مهم‌ترین مهارت‌ها این نباشد که همیشه جواب درست را داشته باشیم.

بلکه این باشد که بتوانیم وقتی شرایط تغییر کرد، دوباره سؤال درست را بپرسیم.

شاید لازم نیست همیشه جواب داشته باشیم

ما از کودکی به دنبال جواب بوده‌ایم.

جواب امتحان.

جواب مسئله.

جواب زندگی.

جواب آینده.

اما شاید در دنیایی که دائماً تغییر می‌کند، ارزشمندتر از داشتن جواب، توانایی پرسیدن سؤال‌های تازه باشد.

گاهی یک سؤال جدید می‌تواند بیشتر از صد جواب قدیمی به ما کمک کند.

مثلاً به جای اینکه بپرسیم:

«چطور ثابت کنم تصمیم قبلی من درست بوده؟»

بپرسیم:

«اگر امروز برای اولین بار با این مسئله روبه‌رو می‌شدم، چه تصمیمی می‌گرفتم؟»

یا:

«چه چیزی ممکن است در تصور فعلی من اشتباه باشد؟»

و شاید مهم‌تر از همه:

«چه چیزی می‌تواند نظر من را تغییر دهد؟»

این سؤال، ذهن را از حالت دفاعی خارج می‌کند.

و شاید «دوباره فکر کردن» دقیقاً از همین‌جا شروع شود.

نه از اینکه همیشه شک کنیم.

بلکه از اینکه آن‌قدر به باورهای خودمان مطمئن نباشیم که دیگر اجازه ندهیم هیچ واقعیت تازه‌ای وارد ذهنمان شود.

گاهی رشد کردن یعنی چیز جدیدی یاد بگیریم.
و گاهی یعنی شجاعت داشته باشیم درباره چیزی که قبلاً یاد گرفته‌ایم، دوباره فکر کنیم.

وبلاگ DigiBenis | شاید یک مقاله، سؤال جدیدی در ذهنت ایجاد کند.

person احمدصفاربنیس
chat
•••