آیا برای موفق شدن باید بازی قدرت را بلد باشیم؟
بعضی کتابها را که میخوانیم، بعد از چند صفحه احساس میکنیم وارد دنیای متفاوتی شدهایم.
«۴۸ قانون قدرت» نوشته رابرت گرین یکی از همین کتابهاست.
کتابی که به جای اینکه از ما بپرسد «چطور آدم بهتری باشیم؟»، سؤال متفاوتی مطرح میکند:
آدمها در دنیای واقعی چگونه قدرت به دست میآورند، چگونه آن را حفظ میکنند و چگونه آن را از دست میدهند؟
همین تفاوت، کتاب را جذاب و در عین حال بحثبرانگیز کرده است.
اما شاید مهمترین فایده خواندن چنین کتابی، یاد گرفتن «چگونه دیگران را کنترل کنیم» نباشد.
شاید مهمتر از آن، این باشد که بفهمیم اصلاً بازی قدرت چگونه کار میکند.
قدرت فقط در سیاست نیست
وقتی کلمه «قدرت» را میشنویم، معمولاً به سیاستمداران، مدیران، پادشاهان یا افراد بسیار ثروتمند فکر میکنیم.
اما قدرت در زندگی روزمره هم وجود دارد.
در یک شرکت.
در یک مذاکره.
در یک قرارداد.
در رابطه میان کارفرما و کارمند.
در فروش.
در شبکههای اجتماعی.
حتی در یک جلسه ساده که چند نفر دور یک میز نشستهاند.
قدرت همیشه به معنای داشتن مقام نیست.
گاهی کسی قدرت بیشتری دارد که اطلاعات بیشتری دارد.
گاهی کسی که گزینههای بیشتری دارد.
گاهی کسی که کمتر وابسته است.
گاهی کسی که میتواند «نه» بگوید.
و گاهی کسی که بهتر از دیگران میداند چه چیزی برای طرف مقابل مهم است.
قدرت همیشه با زور ظاهر نمیشود
یکی از اشتباهات ما درباره قدرت این است که تصور میکنیم آدم قدرتمند کسی است که بلندتر حرف میزند، دستور میدهد یا دیگران را تحت فشار قرار میدهد.
در واقع بسیاری از شکلهای قدرت کاملاً آرام هستند.
کسی که اطلاعات مهمی دارد اما عجلهای برای استفاده از آن ندارد.
کسی که در مذاکره آنقدر وابسته نیست که مجبور شود هر پیشنهادی را قبول کند.
کسی که اعتبار ساخته است.
کسی که شبکه ارتباطی قدرتمندی دارد.
کسی که مهارتی دارد که دیگران به آن نیاز دارند.
هیچکدام الزاماً تهدید نمیکنند.
اما قدرت دارند.
یکی از خطرناکترین اشتباهات، ندیدن بازی است
اگر ندانیم در یک موقعیت قدرت وجود دارد، ممکن است تصور کنیم همهچیز کاملاً عادلانه و بیطرفانه پیش میرود.
مثلاً در یک مذاکره ممکن است فکر کنیم فقط قیمت محصول مهم است.
اما شاید طرف مقابل اطلاعات بیشتری درباره نیاز ما داشته باشد.
یا بداند ما چقدر به معامله احتیاج داریم.
یا بداند گزینه دیگری نداریم.
در چنین شرایطی، مسئله فقط قیمت نیست.
اطلاعات، وابستگی و گزینههای جایگزین هم بخشی از قدرت هستند.
شناخت این موضوع الزاماً به معنای سوءاستفاده نیست.
گاهی فقط باعث میشود سادهلوح نباشیم.
شناخت بازی با بازی کردن فرق دارد
شاید مهمترین نکتهای که میتوان از کتابهایی مثل «۴۸ قانون قدرت» گرفت همین باشد.
اینکه بفهمیم دیگران چگونه ممکن است از قدرت استفاده کنند، به این معنا نیست که باید همان رفتارها را تکرار کنیم.
شناخت یک تاکتیک با استفاده از آن متفاوت است.
مثلاً اگر بدانیم کسی ممکن است با ایجاد احساس گناه ما را وادار به کاری کند، میتوانیم این الگو را تشخیص دهیم.
لازم نیست خودمان هم از احساس گناه برای کنترل دیگران استفاده کنیم.
آگاهی میتواند ابزار دفاع باشد، نه الزاماً ابزار حمله.
قدرت بدون اخلاق میتواند خطرناک شود
اینجا یکی از بحثهای جدی درباره کتاب رابرت گرین شروع میشود.
بعضی از قوانینی که در کتاب مطرح میشوند، اگر بدون مرز اخلاقی استفاده شوند، میتوانند انسان را به سمت فریب، بازی روانی و استفاده ابزاری از دیگران ببرند.
و اینجاست که باید بین دو سؤال تفاوت بگذاریم:
«آیا این روش جواب میدهد؟»
و
«آیا باید از این روش استفاده کنم؟»
این دو سؤال یکی نیستند.
ممکن است یک رفتار در کوتاهمدت نتیجه بدهد، اما در بلندمدت اعتماد، اعتبار و رابطه را نابود کند.
در کسبوکار، این مسئله اهمیت بیشتری دارد.
چون ممکن است یک نفر را یک بار فریب بدهی؛ اما اگر قرار است سالها فعالیت کنی، اعتبار تبدیل به یک سرمایه میشود.
اعتبار، نوعی قدرت است
در دنیای امروز، چیزی که بهسادگی قابل اندازهگیری نیست، میتواند ارزش اقتصادی بزرگی داشته باشد:
اعتماد.
وقتی مشتری به یک برند اعتماد دارد، برای خرید بعدی مقاومت کمتری دارد.
وقتی یک متخصص اعتبار دارد، معرفی شدنش آسانتر است.
وقتی یک کسبوکار سابقه خوبی دارد، مذاکره برایش متفاوت میشود.
اعتبار بهتدریج ساخته میشود، اما ممکن است خیلی سریع از بین برود.
بنابراین شاید یکی از مدرنترین شکلهای قدرت این نباشد که دیگران را بترسانیم؛
بلکه این باشد که کاری کنیم دیگران دلیل کافی برای اعتماد کردن به ما داشته باشند.
در عصر شبکههای اجتماعی، قدرت شکل دیگری پیدا کرده است
قبلاً برای دیده شدن باید به رسانههای بزرگ دسترسی داشت.
امروز یک فرد میتواند با یک گوشی، یک سایت، یک صفحه اجتماعی یا یک کانال، مخاطب خودش را بسازد.
اما این قدرت جدید یک ویژگی مهم دارد:
توجه محدود است.
همه میخواهند دیده شوند.
همه محتوا تولید میکنند.
همه تبلیغ میکنند.
همه میگویند بهتریناند.
در چنین فضایی، صرفاً بلندتر حرف زدن کافی نیست.
باید چیزی برای گفتن داشته باشی.
باید اعتماد ایجاد کنی.
باید تفاوتی داشته باشی.
و مهمتر از همه، باید بتوانی توجهی را که به دست آوردهای حفظ کنی.
قدرت واقعی شاید وابستگی کمتر باشد
یکی از مهمترین درسهایی که میتوان از مطالعه قدرت گرفت، این است که وابستگی زیاد، قدرت انتخاب را کم میکند.
اگر تنها یک مشتری داری، از دست دادن او میتواند خطرناک باشد.
اگر تنها یک مهارت داری، تغییر بازار میتواند مشکل ایجاد کند.
اگر تنها یک منبع درآمد داری، یک اتفاق میتواند کل سیستم مالیات را تحت تأثیر قرار دهد.
اگر تمام اعتبارت به یک پلتفرم وابسته باشد، تغییر قوانین آن پلتفرم میتواند شرایط را عوض کند.
بنابراین ساختن گزینههای بیشتر، خودش نوعی قدرت است.
مهارت بیشتر.
ارتباطات بیشتر.
منابع درآمد متنوعتر.
دانش بیشتر.
توانایی انتخاب.
این نوع قدرت، لزوماً علیه کسی نیست.
قدرتی است که وابستگی ما را کمتر میکند.
چرا بعضیها اصلاً متوجه قدرت خودشان نیستند؟
گاهی انسان تواناییهایی دارد که خودش آنها را جدی نمیگیرد.
دانشی که سالها جمع کرده.
تجربهای که از شکست به دست آورده.
مهارتی که برای خودش عادی شده.
ارتباطاتی که ساخته.
توانایی حل مسئله.
اما چون این چیزها برای خودش معمولی شدهاند، ارزش آنها را نمیبیند.
شاید یکی از اولین قدمهای ساختن قدرت شخصی این باشد که بفهمیم:
چه چیزی داریم که برای دیگران ارزشمند است؟
قدرت لزوماً چیزی نیست که از بیرون به ما داده شود.
گاهی چیزی است که باید آن را در خودمان کشف و تقویت کنیم.
«۴۸ قانون قدرت» را چگونه بخوانیم؟
شاید بهترین روش این نباشد که کتاب را مثل یک دفترچه دستورالعمل بخوانیم.
بهتر است آن را مثل یک آزمایشگاه رفتار انسانی ببینیم.
هر قانون را بخوانیم و بپرسیم:
این رفتار در چه شرایطی ممکن است اتفاق بیفتد؟
چرا بعضی افراد به آن واکنش نشان میدهند؟
چه کسی از این رفتار سود میبرد؟
چه کسی آسیب میبیند؟
اگر کسی با من چنین رفتاری کرد، آیا متوجه میشوم؟
و مهمتر:
آیا واقعاً میخواهم چنین آدمی باشم؟
این سؤال آخر شاید از همه مهمتر باشد.
شاید قدرتمند بودن یعنی بتوانی انتخاب کنی
قدرت فقط این نیست که دیگران را وادار به انجام کاری کنی.
گاهی قدرت یعنی بتوانی «نه» بگویی.
گاهی یعنی بتوانی از یک معامله بد خارج شوی.
گاهی یعنی مجبور نباشی برای تأیید دیگران خودت را تغییر بدهی.
گاهی یعنی بتوانی چند گزینه داشته باشی.
گاهی یعنی آنقدر مهارت داشته باشی که اگر یک مسیر بسته شد، مسیر دیگری را امتحان کنی.
و شاید در عمیقترین شکل خود، قدرت یعنی:
زندگی تو تا حد ممکن توسط ترس، اجبار و وابستگیهای غیرضروری اداره نشود.
«۴۸ قانون قدرت» را میتوان کتابی درباره فریب و سیاست دید.
میتوان آن را کتابی درباره جاهطلبی دید.
میتوان با بسیاری از قوانین آن موافق نبود.
اما شاید ارزش مطالعه چنین کتابهایی دقیقاً در همین باشد:
ما را مجبور میکنند درباره چیزی فکر کنیم که معمولاً ترجیح میدهیم نبینیم.
قدرت در روابط انسانی وجود دارد.
سؤال اصلی شاید این نباشد که چگونه قدرتمندترین فرد اتاق باشیم.
شاید سؤال بهتر این باشد:
وقتی بازی قدرت وارد زندگی ما میشود، آیا آن را میبینیم؟
و اگر آن را دیدیم، آیا میتوانیم بدون تبدیل شدن به بخشی از همان بازی، انتخاب آگاهانهتری داشته باشیم؟
وبلاگ DigiBenis | شاید یک مقاله، سؤال جدیدی در ذهنت ایجاد کند.