چرا بدن ما هنوز فکر میکند شیر دنبالش کرده؟
یک گورخر را در دشت تصور کن.
آرام مشغول غذا خوردن است.
ناگهان شیری را میبیند.
فرصت فکر کردن ندارد.
بدنش وارد حالت اضطراری میشود؛ ضربان قلب بالا میرود، انرژی در اختیار عضلات قرار میگیرد و تمام سیستم بدن برای یک کار آماده میشود:
فرار کن.
گورخر میدود.
اگر خوششانس باشد، شیر خسته میشود و تعقیب تمام میشود.
چند دقیقه بعد، گورخر دوباره به زندگیاش برمیگردد.
غذا میخورد.
استراحت میکند.
و احتمالاً نمینشیند با خودش فکر کند:
«اگر فردا دوباره شیر بیاید چه؟»
اینجاست که داستان انسان متفاوت میشود.
ما شیر را در ذهنمان هم میسازیم
برای بدن گورخر، خطر معمولاً یک اتفاق واقعی و فوری است.
اما انسان میتواند بدون وجود هیچ شیری در اطرافش، همان سیستم اضطراری را فعال کند.
فردا چه میشود؟
اگر پول کافی نداشته باشم چه؟
اگر کارم را از دست بدهم؟
اگر این تصمیم اشتباه باشد؟
اگر فلانی درباره من بد فکر کند؟
اگر آینده آنطور که تصور میکنم پیش نرود؟
اتفاق هنوز رخ نداده.
اما بدن همیشه تفاوت کاملی میان «خطر واقعی» و «خطری که ذهن دائماً دربارهاش فکر میکند» قائل نمیشود.
و همین یکی از ایدههای مهم کتاب «چرا گورخرها زخم معده نمیگیرند؟» نوشته رابرت ساپولسکی است؛ کتابی که زیستشناسی استرس و اثرات آن بر بدن و ذهن را بررسی میکند.
استرس دشمن ما نیست
شاید اینجا یک سوءتفاهم شکل بگیرد.
استرس لزوماً چیز بدی نیست.
اگر ناگهان ماشینی با سرعت به سمتت بیاید، اینکه قلبت تندتر بزند و بدنت آماده واکنش شود، اتفاق بسیار مفیدی است.
بدن تو برای زنده ماندن طراحی شده است.
مشکل زمانی شروع میشود که سیستم اضطراری، بیش از اندازه و برای مدت طولانی فعال بماند.
در یک خطر واقعی، ماجرا معمولاً ساده است:
خطر → واکنش → پایان خطر → بازگشت بدن به حالت عادی
اما در زندگی انسان مدرن گاهی چرخه شبیه این میشود:
نگرانی → واکنش → فکر کردن → نگرانی بیشتر → واکنش دوباره
و این چرخه میتواند بارها تکرار شود.
گورخر درباره اجاره خانه فکر نمیکند!
تصور کن یک گورخر بعد از فرار از شیر، روی زمین نشسته و با خودش بگوید:
«اگر ماه آینده دوباره شیر ببینم چه؟»
یا:
«اگر در این منطقه غذا کم شود چه؟»
یا:
«نکند گورخرهای دیگر درباره عملکرد من بد فکر کنند؟»
این تصویر خندهدار است.
اما بخش بزرگی از زندگی انسان دقیقاً با همین توانایی ذهنی شکل گرفته است.
ما میتوانیم آینده را تصور کنیم.
میتوانیم خطرها را پیشبینی کنیم.
میتوانیم برای چند سال بعد برنامهریزی کنیم.
میتوانیم اشتباهات گذشته را بررسی کنیم.
این تواناییها فوقالعادهاند.
اما همان ذهنی که به ما اجازه میدهد آینده را بسازیم، میتواند آیندهای را که هنوز اتفاق نیفتاده، به منبع استرس امروز تبدیل کند.
بدن ما در گذشته گیر نکرده؛ ما خیلی خوب به گذشته و آینده فکر میکنیم
این نکته ظریف است.
مسئله این نیست که بدن انسان «قدیمی» است یا تکامل نتوانسته خودش را با دنیای امروز هماهنگ کند.
ما صاحب یک سیستم زیستی بسیار پیچیده هستیم که برای واکنش به تهدیدها فوقالعاده عمل میکند.
اما انسان یک ویژگی منحصربهفرد دارد:
میتواند یک تهدید را بدون حضور فیزیکی آن، بارها در ذهنش بازسازی کند.
شیر میتواند رفته باشد.
اما تصویر شیر هنوز در ذهن باقی مانده است.
مصاحبه کاری هنوز انجام نشده.
اما ذهن میتواند بارها آن را تمرین کند.
یک گفتوگو تمام شده.
اما میتوانیم شب دوباره آن را در ذهنمان پخش کنیم:
«چرا این حرف را زدم؟»
«چرا آن جواب را داد؟»
«نکند منظور دیگری داشت؟»
اتفاق تمام شده است.
اما برای ذهن، هنوز میتواند ادامه داشته باشد.
شاید به همین دلیل است که فکر کردن همیشه آرامش نمیآورد
ما معمولاً فکر کردن را نشانه حل مسئله میدانیم.
و واقعاً هم همینطور است.
فکر کردن میتواند به ما کمک کند تصمیم بهتری بگیریم.
اما یک تفاوت مهم وجود دارد:
حل مسئله با تکرار مسئله یکی نیست.
اگر درباره یک مشکل فکر کنیم و به یک اقدام مشخص برسیم، فکر کردن میتواند مفید باشد.
اما اگر یک سؤال را دهها بار تکرار کنیم بدون اینکه اطلاعات جدیدی به دست بیاوریم یا تصمیم تازهای بگیریم، ممکن است فقط همان چرخه را دوباره اجرا کنیم.
مثلاً:
«آیا تصمیم درستی گرفتم؟»
بار اول سؤال است.
بار دهم ممکن است دیگر سؤال نباشد.
تبدیل شده به یک حلقه.
بدن همیشه نمیداند که «فعلاً هیچ کاری لازم نیست»
یکی از تفاوتهای مهم انسان با یک حیوان وحشی این است که بسیاری از تهدیدهای ما شکل فیزیکی ندارند.
قبضها.
پول.
روابط.
آینده شغلی.
نظر دیگران.
آینده فرزندان.
تصمیمهای مهم.
همه اینها میتوانند واقعی و مهم باشند.
اما بعضی از آنها در همین لحظه نیاز به هیچ واکنش فیزیکی ندارند.
با این حال، ذهن میتواند آنها را بارها به صحنه بیاورد.
و بدن، در همین میان، آماده پاسخ میشود.
به همین دلیل است که فهمیدن زیستشناسی استرس میتواند جالبتر از یک توصیه ساده مثل «مثبت فکر کن» باشد.
چون مسئله فقط مثبت یا منفی بودن فکر نیست.
مسئله این است که بدن و مغز ما چگونه به چیزی که فکر میکنیم پاسخ میدهند.
شاید سؤال بهتر این باشد
وقتی نگران چیزی هستی، به جای اینکه فوراً از خودت بپرسی:
«چطور دیگر نگران نباشم؟»
گاهی سؤال بهتری وجود دارد:
«آیا الان واقعاً کاری از دست من برمیآید؟»
اگر جواب «بله» است، شاید وقت اقدام باشد.
یک تماس.
یک تصمیم.
یک برنامه.
یک قدم کوچک.
اما اگر جواب «نه» است، شاید ادامه دادنِ همان فکر، مسئله را حل نکند.
شاید فقط سیستم هشدار را دوباره روشن کند.
این به معنی بیخیالی نیست.
اتفاقاً برعکس.
یعنی بتوانیم بین مسئلهای که نیاز به اقدام دارد و خطری که فقط در ذهنمان دوباره پخش میشود تفاوت بگذاریم.
یک گورخر چیز مهمی به ما یاد میدهد
گورخر قرار نیست زندگی ما را بهتر مدیریت کند.
اما میتواند یک سؤال جالب به ما بدهد:
وقتی خطر تمام شده، آیا بدن و ذهن ما هم میدانند که خطر تمام شده است؟
شاید یکی از مهارتهای مهم زندگی مدرن همین باشد.
نه اینکه هیچوقت نگران نشویم.
نه اینکه همیشه آرام باشیم.
نه اینکه مشکلات واقعی را نادیده بگیریم.
بلکه یاد بگیریم بفهمیم:
الان وقت فرار است؟
وقت حل مسئله است؟
یا فقط وقت برگشتن به زندگی؟
شاید گاهی شیر مدتهاست رفته باشد.
اما ما هنوز داریم میدویم.
و شاید مهمترین بخش ماجرا این باشد که بتوانیم یک جایی بایستیم، نفس بکشیم و بفهمیم:
«این بار دیگر لازم نیست فرار کنم.»
وبلاگ DigiBenis | شاید یک مقاله، سؤال جدیدی در ذهنت ایجاد کند.