چرا چیزی را که میخواهیم، خودمان خراب میکنیم؟
نگاهی متفاوت به خودتخریبی از کتاب «کوه مال توست»
یک نفر میخواهد کسبوکارش را راه بیندازد، اما هر بار که به شروع نزدیک میشود، مشغول آمادهسازی بیشتر میشود.
یک نفر مدتها دنبال رابطهای سالم است، اما وقتی رابطه جدی میشود، ناگهان فاصله میگیرد.
یک نفر میخواهد درآمد بیشتری داشته باشد، اما درست وقتی فرصتی جدی پیدا میکند، شروع میکند به شک کردن، عقب انداختن یا پیدا کردن ایراد.
از بیرون، همهٔ این رفتارها یک تناقض به نظر میرسند:
اگر چیزی را میخواهی، چرا خودت جلوی رسیدن به آن را میگیری؟
اینجا یکی از ایدههای اصلی کتاب The Mountain Is You نوشتهٔ بریانا ویست وارد میشود:
شاید درون ما فقط یک خواسته وجود ندارد.
ممکن است یک بخش از ما چیزی را بخواهد و بخش دیگری چیز کاملاً متفاوتی را.
و وقتی این دو خواسته با هم برخورد میکنند، رفتاری شکل میگیرد که از بیرون غیرمنطقی است؛ اما از درون، ممکن است یک منطق پنهان داشته باشد.
یک خواسته، همیشه تنها نیست
فرض کنیم هدف تو این است:
«میخواهم موفق شوم.»
این خواسته در ظاهر کاملاً روشن است.
اما موفقیت چه چیزهایی را با خودش میآورد؟
مسئولیت بیشتر.
دیدهشدن.
انتظار دیگران.
ریسک شکست.
تغییر سبک زندگی.
از دست دادن بعضی عادتهای قدیمی.
و شاید حتی تغییر تصویری که از خودت داری.
بنابراین ممکن است همزمان دو نیاز درون تو فعال باشند:
نیاز اول: پیشرفت کنم.
نیاز دوم: در امنیت و وضعیت آشنای فعلی باقی بمانم.
مشکل از جایی شروع میشود که این دو نیاز با هم سازگار نیستند.
تو در سطح آگاهانه میگویی:
«باید جلو بروم.»
اما رفتار تو میگوید:
«صبر کن، هنوز نه.»
این همان چیزی است که ویست آن را در چارچوب تعارض نیازهای آگاهانه و ناآگاهانه توضیح میدهد.
خودتخریبی ممکن است یک «راهحل» باشد
این قسمت شاید عجیبترین بخش ماجرا باشد.
ما معمولاً فکر میکنیم خودتخریبی یعنی:
من دارم به خودم آسیب میزنم.
اما میتوان به آن جور دیگری نگاه کرد:
من دارم با یک روش ناکارآمد، یک نیاز دیگرم را تأمین میکنم.
مثلاً تعلل را در نظر بگیر.
اگر کاری را شروع نکنی، شکست هم نمیخوری.
اگر پیشنهاد مهمی را قبول نکنی، احتمال رد شدن وجود ندارد.
اگر پروژه را منتشر نکنی، کسی نمیتواند دربارهٔ آن قضاوت کند.
اگر وارد رابطهٔ عمیق نشوی، احتمال آسیب عاطفی کمتر میشود.
پس رفتاری که نتیجهٔ نهاییاش برای تو بد است، ممکن است در کوتاهمدت یک منفعت روانی داشته باشد:
کاهش فشار.
کاهش ترس.
فرار از قضاوت.
حفظ وضعیت آشنا.
این به معنای مفید بودن رفتار نیست.
فقط یعنی اگر بخواهیم آن را تغییر دهیم، باید بفهمیم چه مسئلهای را برای ما حل میکند.
چرا فقط «اراده» کافی نیست؟
اگر مسئله فقط کمبود اراده بود، احتمالاً بسیاری از رفتارهای تکراری با یک تصمیم محکم از بین میرفتند.
اما گاهی فرد کاملاً مصمم است.
برنامه مینویسد.
هدف تعیین میکند.
حتی انگیزهٔ زیادی هم دارد.
ولی چند روز بعد دوباره همان اتفاق میافتد.
چرا؟
چون او با یک رفتار مبارزه میکند، در حالی که نیاز پشت رفتار هنوز بدون پاسخ مانده است.
مثلاً:
«دیگر کارهایم را عقب نمیاندازم.»
اما اگر ریشهٔ تعلل، ترس از ارزیابی دیگران باشد، صرفاً فشار آوردن برای انجام کار ممکن است مشکل را حل نکند.
یا:
«دیگر از آدمها فاصله نمیگیرم.»
اما اگر فاصله گرفتن برای فرد نقش محافظت در برابر آسیب را داشته باشد، حذف ناگهانی این رفتار میتواند احساس ناامنی ایجاد کند.
بنابراین مسئله فقط این نیست که:
«چطور این رفتار را متوقف کنم؟»
سؤال دقیقتر این است:
«این رفتار برای من چه کاری انجام میدهد؟»
یک آزمایش ساده
برای پیدا کردن نیاز پنهان پشت یک رفتار، میتوان یک سؤال بسیار کاربردی پرسید:
«اگر به چیزی که میخواهم برسم، چه چیزی ممکن است از دست بدهم؟»
نه فقط چه چیزی به دست میآورم.
چه چیزی را از دست میدهم؟
اگر موفق شوم، آیا زمان آزادم کمتر میشود؟
اگر پول بیشتری داشته باشم، آیا مسئولیت بیشتری پیدا میکنم؟
اگر معروفتر شوم، آیا حریم خصوصیام کمتر میشود؟
اگر رابطهای جدی داشته باشم، آیا آزادیام کمتر میشود؟
اگر تغییر کنم، آیا دیگر شبیه آدمی که اطرافیانم میشناسند نخواهم بود؟
گاهی پاسخ این سؤال بسیار مهمتر از فهرست آرزوهاست.
چون ممکن است بفهمی چیزی که از آن فرار میکنی، خودِ موفقیت نیست؛
پیامدهای موفقیت است.
مسئله میتواند «هویت» باشد
یکی از پیچیدهترین انواع این تعارض زمانی اتفاق میافتد که هدف جدید، هویت قدیمی ما را تهدید میکند.
فرض کن سالها خودت را اینطور تعریف کردهای:
«من آدمی هستم که هنوز دارد تلاش میکند.»
حالا ناگهان فرصتی ایجاد میشود که واقعاً بتوانی موفق شوی.
موفقیت فقط درآمد یا موقعیت جدید نیست.
ممکن است لازم باشد تعریف قدیمیات از خودت را کنار بگذاری.
و این تغییر برای بعضی افراد ناخودآگاه ترسناک است.
چون انسان فقط از شکست نمیترسد.
گاهی از این هم میترسد که:
«اگر واقعاً موفق شوم، دیگر چه کسی خواهم بود؟»
به همین دلیل بعضی رفتارهای خودتخریبگرانه را نمیتوان فقط با بحث «اعتمادبهنفس» توضیح داد.
گاهی مسئله، تغییر هویت است.
نقطهٔ خطرناک: وقتی آرامش کوتاهمدت را با منفعت بلندمدت اشتباه میگیریم
خودتخریبی معمولاً یک ویژگی عجیب دارد:
پاداشش فوری است، هزینهاش دیرتر ظاهر میشود.
کار را عقب میاندازی → همین الان خیالت راحت میشود.
پیام سخت را نمیفرستی → فعلاً با اضطراب مواجه نمیشوی.
پروژه را منتشر نمیکنی → فعلاً کسی تو را قضاوت نمیکند.
از رابطه فاصله میگیری → فعلاً آسیبپذیر نیستی.
اما چند هفته یا چند ماه بعد، هزینهٔ این آرامش کوتاهمدت ظاهر میشود.
فرصت از دست رفته.
پروژهٔ نیمهتمام.
رابطهٔ خرابشده.
اعتمادبهنفس کمتر.
و دوباره همان جمله:
«چرا همیشه این کار را با خودم میکنم؟»
شاید پاسخ این باشد:
چون آن رفتار، در لحظه، چیزی به تو میداد که به آن نیاز داشتی.
فقط قیمتش را دیرتر پرداخت میکردی.
پس راهحل، جنگیدن با خود نیست
اگر این نگاه را بپذیریم، برخورد با خودتخریبی تغییر میکند.
بهجای اینکه بگویی:
«من خیلی تنبلم.»
میپرسی:
«تعلل چه چیزی را برای من آسانتر میکند؟»
بهجای:
«من از موفقیت میترسم.»
میپرسی:
«موفقیت دقیقاً کدام بخش زندگی من را مجبور به تغییر میکند؟»
بهجای:
«من آدم رابطه نیستم.»
میپرسی:
«نزدیکی عاطفی چه چیزی را در من فعال میکند که فاصله گرفتن آن را خاموش میکند؟»
این سؤالها قرار نیست هر رفتار را توجیه کنند.
اتفاقاً برعکس.
هدفشان این است که محل واقعی مسئله را پیدا کنند.
چون تا زمانی که نیاز پنهان باقی بماند، ممکن است رفتار فقط شکلش را عوض کند.
شاید باید نیاز را از روش اشتباه جدا کنیم
فرض کنیم نیاز واقعی تو امنیت است.
اما روش تأمین امنیتت این است که هیچ ریسکی نکنی.
در این حالت مشکل، «نیاز به امنیت» نیست.
مشکل این است که امنیت را فقط از طریق اجتناب تأمین میکنی.
یا ممکن است نیاز واقعی تو آرامش باشد، اما برای رسیدن به آرامش، دائماً کارها را عقب بیندازی.
آرامش نیاز واقعی است؛
اما روش رسیدن به آن ناکارآمد است.
این تفکیک اهمیت زیادی دارد:
نیاز را نابود نکن؛ روش تأمین نیاز را بازنگری کن.
شاید به امنیت نیاز داری، اما نه به قیمت متوقف کردن زندگی.
شاید به استراحت نیاز داری، اما نه با فرار دائمی از مسئولیت.
شاید به آزادی نیاز داری، اما نه با خراب کردن تمام روابط.
کوه دقیقاً کجاست؟
شاید به همین دلیل عنوان کتاب جالب است.
کوه الزاماً یک مشکل واحد نیست.
ممکن است مجموعهای از نیازهای حلنشده باشد که روی هم قرار گرفتهاند:
ترس از شکست،
نیاز به امنیت،
ترس از قضاوت،
وابستگی به یک هویت قدیمی،
نیاز به کنترل،
ترس از دست دادن آزادی.
هرکدام بهتنهایی شاید مسئلهٔ بزرگی نباشند.
اما وقتی همه با هم در یک رفتار جمع میشوند، نتیجه میتواند شبیه یک دیوار بزرگ باشد.
تو به سمت هدف حرکت میکنی.
اما درست قبل از رسیدن، یکی از این نیازها فعال میشود.
و مسیر را عوض میکنی.
دوباره.
و دوباره.
تا جایی که تصور میکنی:
«من اصلاً نمیتوانم به این هدف برسم.»
در حالی که شاید مسئله ناتوانی نبوده.
تعارض بوده است.
یک تمرین کوچک اما جدی
یک هدف نیمهتمام را انتخاب کن.
فقط یکی.
بعد این چهار جمله را کامل کن:
من میگویم که میخواهم...
اما هر بار که به آن نزدیک میشوم، من...
اگر واقعاً به آن برسم، ممکن است مجبور شوم...
چیزی که شاید در حال حاضر با این رفتار از آن محافظت میکنم، این است که...
لازم نیست جوابها زیبا باشند.
حتی اگر جواب اولت «نمیدانم» است، همان را بنویس.
هدف این تمرین پیدا کردن یک پاسخ جادویی نیست.
هدف این است که برای اولین بار، بین هدف و رفتار متناقضت ارتباط برقرار کنی.
حرف آخر
یکی از خطرناکترین برداشتها از مفهوم «خودتخریبی» این است که انسان تصور کند دشمن خودش است.
شاید نگاه دقیقتر این باشد:
گاهی رفتاری که امروز علیه آیندهٔ ما عمل میکند، زمانی برای محافظت از بخشی از وجود ما شکل گرفته است.
اما یک راهحل قدیمی میتواند در شرایط جدید، تبدیل به مانع شود.
همان چیزی که زمانی کمک میکرد دوام بیاوری، ممکن است امروز اجازه ندهد جلو بروی.
پس سؤال جالبتر از «چرا خودم را خراب میکنم؟» این است:
«رفتاری که امروز زندگی مرا محدود میکند، قرار است از چه نیازی محافظت کند؟»
شاید پاسخ همین سؤال، یکی از مهمترین سرنخهای فهمیدن «کوه» باشد.
نه برای سرزنش خودمان.
نه برای توجیه رفتارمان.
بلکه برای اینکه بفهمیم کدام نیاز واقعی را داریم با یک روش اشتباه تأمین میکنیم.
وبلاگ DigiBenis | شاید یک مقاله، سؤال جدیدی در ذهنت ایجاد کند.