شادی را پیدا نمیکنیم؛ آن را میسازیم
در شرایطی که زندگی میکنیم شاید شاد بودن وهنر شادکردن بسیار ارزشمند وکم نظیر هستش وقتی بتوانیم این نو تفکر رو سرلوحه زندگی خود کنیم بهتر میتوانیم از این گذرگه تاریخ بگذریم برای آینده ایران بزرگ
بسیاری از ما شادی را به آینده موکول میکنیم.
با خودمان میگوییم وقتی درآمد بیشتری داشته باشم، وقتی به موفقیت برسم، وقتی کسبوکارم رشد کند، وقتی خانه بهتری داشته باشم یا وقتی به جایگاهی که میخواهم برسم، آن زمان احساس خوشبختی خواهم کرد.
اما آیا واقعاً شادی در نقطهای از آینده منتظر ماست؟
آدام گرانت (Adam Grant)، روانشناس سازمانی، استاد دانشکده وارتون و نویسنده کتابهایی مانند «بده و بستان» و «دوباره فکر کن»، در آثار و دیدگاههایش بارها به رابطه میان زندگی روزمره، هدفمندی، معنا و رضایت پرداخته است.
یکی از ایدههایی که به او نسبت داده میشود، نگاه متفاوتی به شادی دارد:
شادی فقط به چیزی که به دست میآوریم وابسته نیست؛ به این بستگی دارد که زمانمان را چگونه زندگی میکنیم.
شادی در مقصد نیست
انسان معمولاً زندگی را مانند یک مسیر تصور میکند.
امروز اینجا هستیم و باید به نقطهای مشخص برسیم تا احساس کنیم موفق شدهایم.
مدرک، شغل، درآمد، خانه، جایگاه اجتماعی یا موفقیت یک کسبوکار میتواند به هدف تبدیل شود.
اما مشکل زمانی آغاز میشود که تمام شادی خود را به رسیدن به آن هدف گره بزنیم.
چون بعد از رسیدن، هدف بعدی ظاهر میشود.
درآمد بیشتر میشود، اما سطح انتظار هم بالاتر میرود.
به جایگاه موردنظر میرسیم، اما جایگاه بعدی جذابتر به نظر میرسد.
یک پروژه تمام میشود و پروژه دیگری آغاز میشود.
در این چرخه، ممکن است انسان سالها مشغول رسیدن باشد، بدون اینکه واقعاً از مسیر زندگی خود لذت برده باشد.
مهمتر از «چه چیزی»، «چگونه»
شاید سؤال مهم این نباشد که:
«در زندگی به چه چیزی رسیدهام؟»
بلکه باید بپرسیم:
«با زمانی که برای رسیدن به آن صرف کردهام، چه کردهام؟»
ممکن است دو نفر دقیقاً به یک هدف برسند، اما تجربه کاملاً متفاوتی از زندگی داشته باشند.
یکی تمام مسیر را با اضطراب، رقابت و فرسودگی طی کرده باشد و دیگری در همان مسیر، یاد گرفته باشد، ارتباط ساخته باشد، به دیگران کمک کرده باشد و از تجربههایش لذت برده باشد.
نتیجه ممکن است مشابه باشد؛ اما کیفیت زندگی متفاوت است.
این همان جایی است که مفهوم شادی از «دستاورد» به «تجربه زندگی» منتقل میشود.
زندگی فقط مجموعهای از دستاوردها نیست
گاهی آنقدر روی نتیجه تمرکز میکنیم که فرایند را فراموش میکنیم.
برای موفقیت کسبوکار تلاش میکنیم، اما از ساختن آن لذت نمیبریم.
برای پیشرفت شغلی کار میکنیم، اما ارتباطمان با انسانهای اطرافمان را از دست میدهیم.
برای آینده برنامهریزی میکنیم، اما امروز را دائماً به فردا منتقل میکنیم.
در چنین شرایطی، حتی موفقیت هم ممکن است احساس رضایت عمیقی ایجاد نکند.
زیرا زندگی فقط آن چیزی نیست که در پایان مسیر به دست میآوریم؛ بخش بزرگی از زندگی، همان ساعاتی است که در مسیر رسیدن به آن هدف سپری میکنیم.
معنا از تأثیرگذاری میآید
یکی دیگر از نکات مهم در این نگاه، رابطه میان شادی و معناست.
لذت میتواند کوتاهمدت باشد.
یک خرید، یک سفر، یک غذای خوب یا یک موفقیت کوچک میتواند برای مدتی احساس خوبی ایجاد کند.
اما معنا معمولاً عمیقتر است.
وقتی احساس میکنیم کاری که انجام میدهیم برای شخص دیگری مفید است، چیزی میسازیم، مشکلی را حل میکنیم، دانشی را منتقل میکنیم یا تغییری هرچند کوچک ایجاد میکنیم، احساس متفاوتی شکل میگیرد.
انسان فقط به دنبال «داشتن» نیست؛ به دنبال این است که احساس کند بودنش تأثیری دارد.
چرا کمک به دیگران میتواند ما را خوشحالتر کند؟
یکی از تناقضهای جالب زندگی این است که گاهی برای پیدا کردن شادی بیش از حد روی خودمان تمرکز میکنیم.
دائماً میپرسیم:
من چه میخواهم؟
چه چیزی به من احساس خوبی میدهد؟
چگونه موفقتر شوم؟
اما گاهی سؤال بهتر این است:
من برای چه کسی میتوانم مفید باشم؟
کمک کردن، آموزش دادن، ساختن، حل کردن یک مشکل یا حتی ایجاد یک تجربه خوب برای شخص دیگری، میتواند احساس معنا ایجاد کند.
این نگاه بهخصوص در کار و کسبوکار اهمیت دارد.
یک کسبوکار موفق فقط به دنبال فروش بیشتر نیست؛ مسئلهای را برای مشتری حل میکند.
یک طراح سایت فقط صفحهای در اینترنت نمیسازد؛ ممکن است مسیر ارتباط یک کسبوکار با مشتریانش را تغییر دهد.
یک تولیدکننده محتوا فقط متن منتشر نمیکند؛ میتواند به فردی کمک کند چیزی را بهتر بفهمد.
و یک فناوری مانند هوش مصنوعی زمانی ارزش واقعی پیدا میکند که بتواند کاری را برای انسان سادهتر، سریعتر یا بهتر کند.
شادی، محصول انتخابهای کوچک روزانه
شاید یکی از مهمترین نکات این دیدگاه همین باشد:
شادی الزاماً یک اتفاق بزرگ نیست.
ممکن است در یک گفتوگوی خوب باشد.
در یاد گرفتن یک مهارت جدید.
در انجام کاری که به آن باور داریم.
در کمک به یک نفر.
در ساختن چیزی که به آن افتخار میکنیم.
در زمانی که بدون عجله برای خودمان یا کسانی که دوستشان داریم اختصاص میدهیم.
این لحظهها شاید در نگاه اول کوچک باشند، اما زندگی در نهایت از همین لحظههای کوچک تشکیل شده است.
اگر هر روز را فقط ابزاری برای رسیدن به «یک روز بهتر» بدانیم، ممکن است بخش بزرگی از زندگی را از دست بدهیم.
آیا موفقیت بدون شادی ارزش دارد؟
این سؤال پاسخ سادهای ندارد.
موفقیت مهم است.
پیشرفت مهم است.
درآمد و امنیت مالی نیز مهم هستند.
اما مشکل زمانی ایجاد میشود که همه اینها را جایگزین زندگی کنیم.
اگر برای رسیدن به موفقیت، تمام زمان، آرامش، روابط و سلامت زندگی را خرج کنیم، باید از خودمان بپرسیم:
دقیقاً برای چه چیزی موفق شدهایم؟
موفقیت زمانی ارزشمندتر میشود که بخشی از یک زندگی معنادار باشد، نه اینکه تمام معنای زندگی به آن وابسته شود.
شاید لازم نباشد زندگی را تغییر دهیم؛ شاید باید شیوه زندگی کردن را تغییر دهیم
گاهی تصور میکنیم برای خوشحال شدن باید همه چیز را تغییر دهیم.
شغل جدید.
شهر جدید.
کسبوکار جدید.
درآمد بیشتر.
اما شاید همیشه مشکل در شرایط بیرونی نباشد.
گاهی لازم است ببینیم با همین شرایط فعلی چگونه زمانمان را سپری میکنیم.
چه کاری انجام میدهیم؟
با چه کسانی وقت میگذرانیم؟
چه چیزی یاد میگیریم؟
به چه کسی کمک میکنیم؟
و آیا کاری که امروز انجام میدهیم، با چیزی که برایمان معنا دارد ارتباطی دارد یا نه؟
شاید شادی بیشتر از آنکه یک مقصد باشد، نتیجه نوع زندگی کردن ما باشد.
زندگی را به بعداً موکول نکنیم
یکی از بزرگترین اشتباهات انسان این است که زندگی واقعی را به آینده منتقل کند.
وقتی موفق شدم...
وقتی پولدار شدم...
وقتی کسبوکارم بزرگ شد...
وقتی زمان بیشتری داشتم...
وقتی به هدفم رسیدم...
اما «بعداً» هیچوقت تضمین نشده است.
آینده مهم است و باید برای آن برنامه داشت؛ اما نباید تمام ارزش امروز را قربانی آینده کرد.
شاید بهتر باشد همزمان با ساختن آینده، از امروز هم چیزی بسازیم.
چند ساعت کاری که معنا دارند.
چند رابطه انسانی که ارزشمندند.
چند تجربه که به یادمان میمانند.
و چند کاری که میدانیم حضور ما در آنها برای دیگری مفید بوده است.
حرف آخر
شاید شادی چیزی نباشد که در پایان یک مسیر پیدا میکنیم.
شاید شادی، نتیجه شیوهای باشد که مسیر را طی میکنیم.
آدم گرانت با نگاه خود به هدفمندی، معنا، روابط انسانی و زندگی کاری، ما را به فکر کردن درباره یک سؤال مهم دعوت میکند:
اگر امروز بخشی از زندگی آینده ماست، آیا همین امروز را آنطور که میخواهیم زندگی میکنیم؟
شاید پاسخ این سؤال، از رسیدن به هر مقصدی مهمتر باشد.
چون در نهایت، زندگی فقط آن چیزی نیست که به آن میرسیم؛
زندگی همان زمانی است که در مسیر رسیدن، از دست میدهیم یا زندگی میکنیم.