اگر مغز میتواند خودش را تغییر دهد، چرا ما نمیتوانیم؟
گاهی یک اتفاق، یک شکست، یک رابطه، یک حرف یا حتی یک رفتار تکرارشونده، سالها در ذهن ما باقی میماند.
آنقدر که بعد از مدتی دیگر فقط یک خاطره نیست؛ تبدیل میشود به بخشی از نگاه ما به خودمان و زندگی.
ممکن است کسی سالها قبل به ما آسیب زده باشد، اما امروز دیگر آن شخص در زندگی ما حضور نداشته باشد. با این حال، اثر آن اتفاق هنوز در تصمیمهای ما، ترسهای ما، روابط ما و حتی تصویری که از آینده داریم دیده شود.
اینجاست که یک سؤال مهم مطرح میشود:
آیا واقعاً گذشته میتواند تا آخر عمر آینده ما را تعیین کند؟
همیشه قرار نیست کسی که به ما آسیب زده، تغییر کند
یکی از سختترین واقعیتهای زندگی این است که ممکن است بعضی آدمها هیچوقت متوجه آسیبی که به ما زدهاند نشوند.
ممکن است عذرخواهی نکنند.
ممکن است اشتباهشان را نپذیرند.
حتی ممکن است از نگاه خودشان اصلاً کار اشتباهی نکرده باشند.
اگر آرامش ما را به تغییر کردن چنین آدمهایی وابسته کنیم، در واقع اختیار بخشی از زندگی خودمان را به آنها سپردهایم.
اما یک انتخاب دیگر هم وجود دارد:
به جای اینکه تمام زندگی خود را صرف تغییر دادن گذشته کنیم، روی ساختن آینده تمرکز کنیم.
این به معنای فراموش کردن آسیب نیست.
به معنای انکار درد هم نیست.
به این معناست که بپذیریم آن اتفاق بخشی از گذشته ما بوده، اما قرار نیست الزاماً تمام آینده ما هم باشد.
مغز انسان ثابت نیست
یکی از جذابترین موضوعات علوم اعصاب، مفهوم انعطافپذیری عصبی یا نوروپلاستیسیته (Neuroplasticity) است.
مغز انسان برخلاف تصور قدیمی، ساختاری کاملاً ثابت و غیرقابل تغییر نیست. تجربه، یادگیری، تمرین و رفتار میتوانند در طول زمان باعث تغییر در نحوه عملکرد و ارتباطات عصبی مغز شوند.
کتاب «مغزی که خود را تغییر میدهد» نیز با همین مفهوم شناخته میشود؛ اینکه مغز انسان ظرفیت سازگاری و تغییر دارد.
البته این موضوع به معنای یک شعار ساده مانند «مثبت فکر کن تا همه چیز درست شود» نیست.
تغییر واقعی معمولاً زمان میخواهد.
تمرین میخواهد.
رفتار جدید میخواهد.
یادگیری میخواهد.
و گاهی برای عبور از بعضی زخمها، کمک گرفتن از متخصص هم ضروری است.
اما همین واقعیت که مغز میتواند تغییر کند، یک پیام امیدوارکننده دارد:
آنچه امروز هستیم، الزاماً تنها چیزی نیست که میتوانیم باشیم.
شاید مشکل اینجاست که خودمان را با گذشته تعریف میکنیم
گاهی یک شکست باعث میشود خودمان را «شکستخورده» بدانیم.
یک رابطه ناموفق باعث میشود فکر کنیم «من برای رابطه ساخته نشدهام».
یک اشتباه کاری باعث میشود تصور کنیم «من آدم موفقی نیستم».
یک تجربه تلخ باعث میشود تصمیم بگیریم دیگر هیچوقت اعتماد نکنیم.
در این حالت، اتفاقی که یک بار در زندگی ما رخ داده، تبدیل میشود به تعریفی دائمی از هویت ما.
در حالی که بین این دو جمله تفاوت بزرگی وجود دارد:
«من شکست خوردم.»
و
«من آدم شکستخوردهای هستم.»
اولی یک اتفاق است.
دومی یک هویت است.
و شاید یکی از مهمترین کارهایی که میتوانیم برای خودمان انجام دهیم این باشد که اجازه ندهیم یک اتفاق، تبدیل به تعریف کامل ما شود.
تغییر از کجا شروع میشود؟
تغییر الزاماً با یک اتفاق بزرگ شروع نمیشود.
گاهی از یک سؤال شروع میشود.
سؤالی مثل:
«آیا میتوانم جور دیگری به این موضوع نگاه کنم؟»
بعد شاید یک رفتار کوچک تغییر کند.
بعد یک تصمیم.
بعد یک عادت.
بعد نوع مواجهه ما با مشکلات.
و کمکم چیزی که در ابتدا فقط یک تغییر کوچک بود، میتواند مسیر زندگی را تغییر دهد.
به همین دلیل، تغییر درونی را نباید با جادو اشتباه گرفت.
وقتی نگاه ما تغییر میکند، الزاماً جهان بیرون به شکل جادویی تغییر نمیکند؛ اما ممکن است واکنش ما به جهان تغییر کند.
و همین موضوع میتواند زنجیرهای از اتفاقات جدید ایجاد کند:
تغییر نگاه → تغییر تصمیم → تغییر رفتار → تغییر نتیجه
گذشته را نمیتوان تغییر داد؛ رابطه ما با گذشته را چرا
شاید نتوانیم آنچه را سالها قبل اتفاق افتاده پاک کنیم.
اما میتوانیم به مرور یاد بگیریم چگونه با آن اتفاق زندگی کنیم.
ممکن است یک خاطره همچنان وجود داشته باشد، اما دیگر قدرت سابق را نداشته باشد.
ممکن است یک شکست همچنان بخشی از داستان زندگی ما باشد، اما دیگر مانع حرکت ما نشود.
ممکن است کسی به ما آسیب زده باشد، اما ادامه زندگی ما دیگر نباید وابسته به رفتار او باشد.
این شاید یکی از معنای واقعی التیام باشد:
نه اینکه گذشته هرگز اتفاق نیفتاده باشد؛ بلکه دیگر اجازه ندهیم گذشته تمام آینده ما را اداره کند.
شاید وقت آن رسیده خودمان را دوباره تعریف کنیم
انسان موجودی در حال تغییر است.
یاد میگیرد.
اشتباه میکند.
تجربه میکند.
دوباره شروع میکند.
و گاهی بعد از سالها متوجه میشود که چیزی در درونش تغییر کرده است.
نگاهش به زندگی دیگر مثل گذشته نیست.
چیزهایی که قبلاً او را میترساندند، دیگر همان قدرت را ندارند.
چیزهایی که قبلاً برایش غیرممکن بودند، حالا قابل امتحان به نظر میرسند.
و شاید این همان جایی باشد که باید به خودمان یادآوری کنیم:
ما مجبور نیستیم تا پایان عمر همان آدمی باشیم که گذشته از ما ساخته است.
میتوانیم یاد بگیریم.
میتوانیم تغییر کنیم.
میتوانیم مسیر جدیدی را امتحان کنیم.
و میتوانیم از جایی که هستیم، دوباره شروع کنیم.
یک سؤال برای فکر کردن
اگر مغز انسان توانایی یادگیری و تغییر دارد، چرا گاهی به خودمان میگوییم:
«من همینم و دیگر نمیتوانم تغییر کنم»؟
شاید بعضی وقتها مشکل اصلی این نیست که راهی برای تغییر وجود ندارد.
شاید هنوز باور نکردهایم که میتوانیم قدم اول را برداریم.
و شاید تغییر زندگی، همیشه با پیدا کردن یک راه بزرگ شروع نمیشود.
گاهی فقط با یک سؤال شروع میشود:
«اگر قرار نباشد گذشته آینده مرا تعیین کند، از امروز چه چیزی را میتوانم تغییر دهم؟»
از نگاه دیجی بنیس
در دیجی بنیس قرار نیست فقط درباره فناوری و ابزارهای دیجیتال صحبت کنیم.
فناوری زمانی ارزشمند است که بتواند به انسان کمک کند بیشتر یاد بگیرد، بهتر فکر کند، فرصتهای تازه ببیند و مسیرهای جدیدی برای زندگی و کسبوکارش پیدا کند.
شاید آینده فقط درباره هوشمندتر شدن ماشینها نباشد.
شاید بخش مهمتر آینده این باشد که انسان یاد بگیرد خودش را دوباره بشناسد و دوباره بسازد.
دیجی بنیس؛ جایی برای فکر کردن، یاد گرفتن و ساختن فردایی متفاوت.