«شاید بزرگترین گمشدن انسان، ندانستن مسیر نباشد؛ فراموش کردن خودِ مسافر باشد.»
این روزها حس عجیبی دارم.
نه میتوانم بگویم همهچیز را فهمیدهام.
و نه میتوانم بگویم هیچچیز را نمیفهمم.
انگار در مرزی نامرئی ایستادهام.
جایی میان دانستن و ندانستن.
جایی که سؤالها هر روز بیشتر میشوند و پاسخها، آرامتر و دورتر.
گاهی از خودم میپرسم...
پایان این مسیر کجاست؟
اصلاً مقصدی وجود دارد که روزی به آن برسیم و با خیال راحت بگوییم: «تمام شد»؟
نمیدانم.
فقط یک چیز را میدانم.
نباید متوقف شوم.
اما اگر از من بپرسند به کدام سمت؟
صادقانه میگویم...
نمیدانم.
شاید زندگی هیچوقت از ما نخواسته باشد که همه پاسخها را بدانیم.
شاید فقط خواسته است قدم بعدی را برداریم.
همه ما در حال دویدن هستیم.
از صبح تا شب.
از هدفی به هدف دیگر.
و گاهی از کسانی ناراحت میشویم که تصور میکنیم جلوی دویدن ما را گرفتهاند.
اما کمتر از خودمان میپرسیم:
این همه دویدن... به کجا؟
و تا کی؟
شاید گاهی لازم باشد ندویم.
فقط بایستیم.
نفس بکشیم.
و به مسیر پشت سرمان نگاه کنیم.
سالها تلاش کردهایم.
ساختهایم.
جمع کردهایم.
و خیال کردهایم هرچه بیشتر داشته باشیم، آرامتر خواهیم شد.
اما اگر روزی همه آنچه ساختهایم از ما گرفته شود...
اگر خانهای که سالها برایش زحمت کشیدهایم، اگر محل کاری که با عشق ساختهایم، اگر داراییهایی که عمرمان را پای آن گذاشتهایم، در یک لحظه از بین بروند...
آنوقت چه چیزی از ما باقی میماند؟
آیا ارزش ما همان چیزهایی است که مالک آنها هستیم؟
یا آن چیزی که هیچ حادثهای نمیتواند از ما بگیرد؟
شاید آنچه از ما باقی میماند، نه داراییهایمان، بلکه شخصیت ما باشد.
مهربانیمان.
صداقتمان.
اندیشهای که در ذهن دیگران کاشتهایم.
و اثری که بر قلب انسانها گذاشتهایم.
بخش بزرگی از عمرمان را صرف این میکنیم که مورد تأیید دیگران باشیم.
اما گاهی با خودم فکر میکنم...
این «دیگران» دقیقاً چه کسانی هستند؟
کجای زندگی ما ایستادهاند؟
چقدر ما را میشناسند؟
و چرا گاهی آنقدر برای قضاوتشان زندگی میکنیم که صدای درون خودمان را نمیشنویم؟
شاید پیش از آنکه دنیا را بشناسیم، باید خودمان را بشناسیم.
اگر نتوانیم با خودمان گفتوگو کنیم، چگونه میتوانیم با جهان پیرامونمان ارتباطی واقعی برقرار کنیم؟
شاید یکی از بزرگترین کمبودهای زمانه ما این باشد که همه میخواهیم حرف بزنیم.
اما کمتر کسی میخواهد گوش بدهد.
اگر کمی کمتر برای پاسخ دادن عجله میکردیم و بیشتر برای فهمیدن گوش میدادیم، شاید جهان امروز آرامتر بود.
شاید بسیاری از فاصلهها، قبل از آنکه به جدایی تبدیل شوند، با یک شنیدن صادقانه از بین میرفتند.
باز هم احساس میکنم حرفهایم پراکندهاند.
شاید خودم هم هنوز معنای همه آنها را ندانم.
اما شاید لازم نباشد همیشه همه چیز را بفهمیم.
شاید بعضی از مسیرها فقط با ادامه دادن معنا پیدا میکنند.
شاید بعضی از پاسخها، نه در فکر کردن، بلکه در زندگی کردن پیدا میشوند.
امروز فقط میدانم که هنوز در مسیرم.
نه مقصد را میبینم.
نه نقشهای در دست دارم.
اما هنوز قدم برمیدارم.
و شاید...
فعلاً همین کافی باشد.